جنگل از صاعقه ای شوم شکایت می کرد
رعدوبرقی که زپاییزحمایت می کرد
شاخه ای را که شکستندونگفتند چرا؟
ازسکوت وستم ودرد حکایت می کرد
شاعری راکه به تهدید زخود تاراندند
به سیه پوشی این قافله عادت می کرد
وهم در دخمه به خودرنگ تلاطم می داد
وزنی گریه بی اشک تلاوت میکرد
چشم چوپان به طمع باز نشد باج نداد
گرگ با جرات این گله عداوت میکرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:6  توسط نجات بخشی
|
